تحولات سياسي و اجتماعي در تاريخ تشيع
مذهب شيعه در طول تاريخ حيات خود تحولات سياسي و اجتماعي بسياري را پشت‏سر گذاشته که در سرنوشت آن از نظر فعاليت‏هاي مذهبي و کلامي مؤثر بوده است.
سه شنبه 18 آذر 1393    
بازدید: 943

تحولات سياسي و اجتماعي در تاريخ تشيع
نويسنده: علي رباني گلپايگاني
منبع:کتاب «فرق و مذاهب کلامي»
مذهب شيعه در طول تاريخ حيات خود تحولات سياسي و اجتماعي بسياري را پشت ‏سر گذاشته که در سرنوشت آن از نظر فعاليت‏هاي مذهبي و کلامي مؤثر بوده است. در اين درس گوشه‏ هايي از اين تحولات را به طور گذرا يادآور مي‏شويم:

1- عصر خلفا
در اکثر اين دوره شيعه از شرايط اجتماعي و سياسي مطلوبي برخوردار نبود، ولي در دوران خلافت ظاهري امام علي عليه‏السلام شرايط مطلوبي به دست آورد، و توسط امير المؤمنين عليه ‏السلام معارف توحيدي تبيين گرديد و دانشمندان بسياري در زمينه ‏هاي تفسير، فقه و کلام از درياي بيکران علوم وي سيراب گرديدند. البته تبيين معارف توحيدي و تربيت دانشمندان توسط امام علي عليه‏ السلام در دوره قبل از خلافت او نيز انجام مي‏گرفت، ولي در دوران خلافت آن حضرت رشد فزاينده‏ اي يافت.

2- عصر امويان
در اکثر اين دوره شرايط سياسي کاملا عليه شيعه بود و آنان متحمل آزارها و شکنجه ‏هاي جسمي و روحي بسياري از جانب حکام اموي گرديدند. ولي با اين حال از رسالت ديني و کلامي خود غافل نبوده و در پرتو هدايت‏هاي آموزگاران معصوم کلام، در حد توان به رسالت‏ خويش جامه عمل پوشاندند.
در بخش پاياني حکومت امويان و بخش آغازين حکومت عباسيان، يعني بخشي از دوران امامت‏ حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام شرايط سياسي نسبتا خوبي براي اهل بيت و شيعيان فراهم گرديد، زيرا حکومت امويان رو به سقوط و انقراض بود و حاکمان اموي در اضطراب روحي و فکر به سر مي‏بردند. در نتيجه، فرصت و مجال اعمال فشار عليه علويان را نداشتند، و در آغاز حکومت عباسيان نيز به خاطر عدم استقرار و ثبات لازم، و نيز به دليل اينکه آنان به انگيزه دفاع از علويان بر امويان غلبه يافته بودند، اهل بيت و پيروان آنان از شرايط خوبي برخوردار بودند، و به همين جهت نهضت علمي و فرهنگي شيعه توسط امام باقر و امام صادق پايه‏ گذاري و شکوفا گرديد.

3- از منصور تا هارون
در زمان منصور بار ديگر علويان تحت فشار سياسي سختي قرار گرفتند، چنانکه سيوطي گفته است:
«منصور اولين خليفه (عباسي) بود که ميان علويان و عباسيان آتش فتنه را برانگيخت. در سال 145 (پس از گذشت نه سال از حکومت منصور) محمد و ابراهيم، فرزندان عبد الله بن حسن بن حسن بن علي بن ابي طالب، عليه منصور قيام کردند، ولي آن دو و گروه بسياري از اهل بيت توسط وي به شهادت رسيدند» . (1)
محمد اسقنطوري مي‏گويد: بر منصور وارد شدم و ديدم در فکر عميقي فرو رفته است. گفتم چرا فکر مي‏کنيد؟پاسخ داد: از اولاد فاطمه عليها السلام بيش از هزار نفر را کشته ام، ولي بزرگ آنان (حضرت صادق عليه‏السلام) را نکشته‏ ام. (2)
آزار و شکنجه‏ هاي علويان توسط منصور در زندانهاي تاريک و نمناک و قرار دادن آنان در لاي ديوار مشهور است. (3)
از کساني که به دستور منصور به شهادت رسيد، معلي بن خنيس از شيعيان و اصحاب مقرب و متصدي امور مالي امام صادق عليه‏ السلام بود. منصور از داود بن عروه فرماندار مدينه خواست تا وي را به قتل برساند. داود معلي را احضار نمود و او را تهديد به قتل کرد و از وي خواست تا نام شيعيان را به او بگويد. معلي مقاومت نموده و گفت: به خدا سوگند اگر نام يکي از آنان در زير پاي من باشد، پايم را بر نخواهم داشت. داود وي را کشت و سرش را به دار آويخت.
او سرانجام امام صادق عليه‏ السلام را مسموم کرد و به شهادت رسانيد. (4)
اين وضعيت در عصر حکومت مهدي عباسي (169- 158) ، و هادي عباسي (پانزده ماه) و هارون الرشيد (193- 170) نيز ادامه يافت و آنان در اعمال فشار و شکنجه، زندان، تبعيد و قتل علويان راه منصور را ادامه دادند. محمد بن ابي عمير و فضل بن شاذان به دستور او زنداني و شکنجه شدند. وي حکم دستگيري هشام بن حکم را صادر کرد، ولي او مخفي گرديد. و داستان جنايت ‏حميد بن قحطبه به دستور هارون مشهور است. (5)

4- از امين تا واثق (232- 193)
پس از هارون، محمد امين به حکومت رسيد و مدت چهار سال و چند ماه حکومت کرد. ابو الفرج در مقاتل الطالبيين مي‏نويسد: «روش امين درباره اولاد علي بن ابي طالب برخلاف گذشتگان بود. علت آن اين بود که او به فکر خوشگذراني و تهيه وسائل آن بود و پس از آن در بحران جنگ خود با مامون قرار گرفت، تا اينکه کشته شد» .
مامون برادر خود را کشت و قدرت سياسي را به دست آورد و حدود بيست‏سال (218- 198) حکومت کرد.
در زمان مامون تشيع در اکثر شهرهاي اسلامي نفوذ کرد و اثر آن در باره مامون نيز ظاهر گرديد، چنانکه فضل بن سهل ذو الرياستين، وزير مامون و طاهر بن الحسن خزاعي فرمانده ارتش وي شيعه بودند.
مامون وقتي کثرت شيعه را ديد و دانست که حضرت رضا عليه ‏السلام مورد توجه و محبوب مردم است و مردم از پدر او (هارون) ناراضي هستند و نسبت‏ به حکومت‏هاي قبلي بني عباس اظهار دشمني مي‏ کنند، ظاهرا روش تفاهم و دوستي با علويان را برگزيد و بدين طريق افکار عمومي را متوجه خود ساخت، لذا از در نفاق و ريا اظهار تشيع نموده، از خلافت، حقانيت، و برتري علي عليه ‏السلام بر ابو بکر و عمر دفاع مي‏کرد، و حتي مساله واگذاري خلافت و سپس ولايتعهدي را مطرح نمود، ولي در حقيقت او هدفي جز حفظ قدرت و تثبيت موقعيت‏ خود نداشت، و سرانجام نيز امام رضا عليه السلام را به وسيله زهر مسموم ساخت. ولي در هر حال همين ملايمت و نرمش ظاهري، موجب فراهم شدن زمينه نسبتا مناسبي براي ترويج و نشر عقايد شيعه گرديد.
عامل مؤثر ديگري نيز در اين باره وجود داشت، و آن گسترش و افزايش ترجمه کتب فلسفي و علمي بسيار از زبان يوناني و سرياني و غير آنها به زبان عربي بود که به گرايش مسلمانان به علوم عقلي و استدلالي سرعت‏ بخشيد، به ويژه آنکه مامون نيز معتزلي مذهب بود و به خاطر علاقه ‏مندي به بحث‏هاي استدلالي، مباحث کلامي در زمينه اديان و مذاهب را آزاد گذاشته بود، و دانشمندان و متکلمان شيعه از فرصت استفاده کرده و به تبليغ مذهب اهل بيت عليهم السلام همت گماردند.
در عصر معتصم (متوفاي 227) و واثق (متوفاي 232) نيز تقريبا شرايط سياسي در مورد اهل بيت همانند زمان مامون بود، به ويژه آنکه آن دو نيز به کلام معتزله گرايش داشته و با بحث‏هاي استدلالي و کلامي موافق بودند. پرسشهاي کلامي و ديني بسياري که از امام جواد عليه ‏السلام شده است نيز گواه بر اين است که ارتباط مردم با آن حضرت در عصر معتصم نبود، هر چند معتصم در باطن امر نسبت‏ به امام عليه ‏السلام عداوت مي ‏ورزيد و سرانجام نيز دستور قتل وي را صادر نمود. پس از شهادت امام عليه ‏السلام، جمعيت انبوهي براي تشييع جنازه آن حضرت اجتماع نمودند. علي رغم اينکه معتصم تصميم داشت آنان را از شرکت در مراسم تشييع منع کند، ولي آنان به تصميم وي اعتناء نکرده و شمشير بر دوش بر گرد خانه امام اجتماع نمودند. اين مطلب نيز گواه بر قدرت و کثرت شيعه در آن زمان است. (6)

5- عصر متوکل و پس از آن
با به حکومت رسيدن متوکل (247- 232) شرايط دگرگون، و سخت‏گيري و کينه توزي آشکار با علويان تجديد شد، و ارتباط با اهل بيت عليهم السلام جرم سياسي به شمار آمد. دستور وي به ويران نمودن قبر امام حسين عليه‏السلام و منع زيارت آن مشهور است. (7)
خصومت متوکل، به شيعيان اختصاص نداشت، بلکه وي با فلسفه و کلام و عقل گرايي مخالفت مي‏ورزيد. جرجي زيدان مي‏نويسد: از روزي که متوکل به خلافت رسيد تا آخرين نفس در آزار و شکنجه فيلسوفان و طرفداران راي و قياس و منطق کوشش داشت. (8)
پس از متوکل حکومت عباسيان گرفتار آشفتگيها و کشمکشهاي بسيار گرديد، و هر چند گاهي درباريان بر سر کسب قدرت، به جدال و کشتار دست مي‏زدند، تا زمان معتضد عباسي (279- 247) پنج تن از حکام عباسي، به نامهاي منتصر، مستعين، معتز، مهتدي و معتمد به حکومت رسيدند، و با به قدرت رسيدن معتضد (289- 279) بار ديگر دستگاه عباسي اقتدار يافت. چنانکه سيوطي درباره وي نوشته است:
«وي را سفاح ثاني لقب دادند، زيرا فرمانروايي بني عباس را تجديد حيات کرده، و قبل از او از زمان متوکل به بعد گرفتار اضطراب و فرسودگي و ضعف شده و در آستانه زوال بود» . (9)
بنابر اين در عداوت و دشمني عباسيان با اهل بيت عليهم السلام و پيروان آنان جاي ترديد نيست، ولي با توجه به اضطراب و نابساماني حاکم بر دستگاه عباسي در دوره ياد شده، و شورشها و انقلابهايي که در گوشه و کنار سرزمين اسلامي رخ مي‏داد، شرايط مناسب براي عباسيان، در جهت اعمال فشار بر علويان فراهم نبود، و آنان نسبت ‏به عصر منصور و هارون، از شرايط بهتري برخوردار بودند.

6- عصر آل بويه، فاطميان و حمدانيان
قرن چهارم و پنجم هجري از نظر شرايط سياسي از بهترين دوران‏هاي شيعه به شمار مي‏رود، زيرا خاندان بويه (477- 320) که مذهب شيعه داشتند، در دستگاه حکومت عباسي از نفوذ و اقتدار زايد الوصفي برخوردار بودند. فرزندان بويه به نامهاي علي، حسن و احمد که قبلا در فارس حکومت مي‏کردند، در زمان «المستکفي‏» به سال 333 وارد بغداد شده، به مقر حکومت راه يافته و مورد تکريم خليفه قرار گرفتند. احمد، «معز الدوله‏» ، حسن، «رکن الدوله‏» ، و علي، «عماد الدوله‏» لقب يافتند. معز الدوله که منصب امير الامرائي را داشت، چنان اقتداري به دست آورد که حتي براي مستکفي حقوق و مقرري تعيين کرد. به دستور وي در روز عاشورا بازارها تعطيل و براي امام حسين عليه ‏السلام مراسم سوگواري بر پا گرديد، و مراسم عيد غدير با شکوه بسيار انجام شد. کوتاه سخن آنکه آل بويه در ترويج مذهب اماميه اثنا عشري اهتمام بسيار ورزيدند.
در بغداد، مرکز حکومت اسلامي، که قبل از آل بويه مردم پيرو مذهب اهل سنت ‏بودند، با به قدرت رسيدن آنان مذهب شيعه نشو و نما کرد و آيين‏هاي مخصوص شيعيان با شکوه فراوان انجام مي ‏شد. شيخ مفيد، متکلم نامدار اماميه که در اين زمان مي‏زيست، مورد تجليل و تکريم بسيار بود. مسجد «براثا» در منطقه کرخ بغداد به وي اختصاص داشت، و شيخ مفيد در آن علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعليم و تدريس مي‏ پرداخت. وي در پرتو موقعيت ويژه ‏اي که از جنبه‏ هاي علمي و اجتماعي داشت، توانست فرق مختلف شيعه را انسجام بخشيده، آرا و عقايد شيعه را تحکيم و ترويج نمايد.
خدمات آل بويه به مذهب تشيع اختصاص نداشت، بلکه آنان به ادب و فرهنگ و تمدن اسلامي خدمات شايان نمودند. غناوي در کتاب «الادب في ظل بني بويه‏» مي‏نويسد: يکي از امتيازات دوره آل بويه بالا رفتن سطح دانش و فرهنگ بود که خود و وزراي ايشان تاثير به سزايي در اين زمينه داشتند، زيرا وزرا هميشه از طبقات نويسندگان و دانشمندان مبرز برگزيده مي‏شدند. . . آوازه‏شان در فضا طنين‏انداز شد، تا آنجا که دانشمندان و اهل ادب از هر سو به جانب ايشان روي آورده و از توجه شان برخوردار شدند. در ميدان ادب و فلسفه و دانش، و در سازندگي و به کار انداختن انديشه‏ ها گوي سبقت را از سروران خود (خلفاي عباسي) ربوده بودند» . (10)
در قرن چهارم فاطميين نيز در مصر به قدرت رسيدند و حکومت آنان تا اواخر قرن ششم هجري (567) ادامه يافت. حکومت فاطميان بر مبناي دعوت به تشيع پايه گذاري شد و اگر چه آنان دوازده امامي نبوده، پيرو مذهب اسماعيليه بودند، و ميان اين دو مذهب اختلافاتي وجود دارد، ولي در حفظ شعائر مذهب تشيع، و نيز فراگرفتن تعاليم اسلامي از طريق خاندان وحي، و تشويق مردم به اين روش، هر دو مذهب هماهنگ ‏اند.
سيوطي مي‏نويسد: «در سال 357 هجري قرامطه بر دمشق استيلا يافته و بر آن شدند که مصر را نيز به تصرف خود در آورند، ولي عبيديون (11) فاطميون) مالک آن گرديده و دولت رفض (تشيع) در سرزمينهاي مغرب، مصر و عراق استقرار يافت، و اين بدان هت‏بود که پس از مرگ کافور اخشيدي، حاکم مصر، نظم مصر مختل گرديد و سربازان در مضيقه مالي قرار گرفتند. گروهي از آنان نامه‏اي براي المعز لدين الله (فرمانرواي مغرب) نوشته از او خواستند تا وارد مصر گردد. وي فرمانده ارتش خود به نام «جوهر» را با هزار سواره عازم مصر نمود، و او وارد مصر گرديد. در سال 358 از پوشيدن لباس سياه و خواندن خطبه ‏اي که بني عباس مي‏خواندند منع کرد و دستور داد جامه سفيد پوشيده و خطبه زير را بخوانند:
«اللهم صل علي محمد المصطفي، و علي علي المرتضي، و علي فاطمة البتول و علي الحسن و الحسين سبطي الرسول. . . » .
او در سال 359 دستور تاسيس دانشگاه الازهر را صادر کرد، و بناي آن به سال 361 پايان يافت. همچنين دستور گفتن «حي علي خير العمل‏» را در اذان صادر نمود. مشابه همين دستور توسط جعفر بن فلاح فرماندار دمشق از جانب المعز بالله صادر گرديد. (12)

حمدانيان و مذاهب شيعه
در قرن چهارم هجري حکومت‏ شيعي ديگري نيز در جهان اسلام پديد آمد، و آن کومت‏حمدانيان (391- 293) بود. برجسته ترين زمامدار آل حمدان علي بن عبد الله بن حمدان ملقب به سيف الدوله (303- 350) بود. وي انساني خردمند، دانش دوست و سلحشور بود و بيشتر ايام عمر خود را در جنگ با تجاوزگران رومي به سر برد. در عصر حمدانيان سرزمين سوريه، مانند حلب و اطراف آن، بعلبک و توابعش، جبل عامل و سواحل آن مملو از شيعيان بود، و به ويژه شهر حلب پايگاه عالمان شيعه و به خصوص بنو زهره به شمار مي‏رفت. از کساني که در تحکيم و نشر مذهب تشيع نقش مهمي ايفا نمود، ابو فراس (متوفاي 357) شاعر نامدار آل حمدان بود،
چنانکه قصيده ميميه او از شهرت به سزايي برخودار است و مطلع آن چنين است:
الحق مهتضم والدين محترم و فيي‏ء آل رسول الله مقتسم. (13)
حمدانيين هيچ کس را به پيروي از مذهب شيعه مجبور ننموده، به وسيله مال و مقام هم نفريفتند، بلکه مردم را به اختيار خود واگذار کردند تا هر چه مي ‏پسندند براي خود برگزينند. فقط مبلغان با اخلاص حقايق را براي مردم بازگو مي‏کردند، بر عکس اموي‏ها و عباسي‏ها و صلاح الدين ايوبي که مردم را با ارعاب و خشونت ‏به مذهب تسنن فرا مي‏ خواندند.
حمدانيين مردمي روشنفکر و آزاد منش بودند. به همين جهت پناهگاه دانشمندان، فلاسفه، ادبا و روشنفکران از همه مذاهب و اديان شدند، تا آنجا که هنرمندان از روم گريخته و به سوي سيف الدوله مي‏آمدند. (14)

شيعه در عهد سلجوقيان و ايوبيان
در اواسط قرن پنجم هجري دولت مهمي با نام دولت‏ سلجوقي پديد آمد و حکومت‏ سني مذهب بغداد را که رو به زوال و فنا بود از سقوط نجات داد و از پيشرفت ‏شيعيان در مصر، عراق، شام، فارس و خراسان جلوگيري نمود. حکومت‏ سلجوقيان تا اواخر قرن هفتم هجري استقرار يافت.
حکومت مقتدر ديگري که در نيمه دوم قرن ششم (565) تاسيس گرديد، حکومت ايوبيان به دست‏ سردار نامي صلاح الدين ايوبي بود، که تا سال 848 دوام يافت. (15)
فداکاري‏هاي صلاح الدين در جنگ با صليبيان در خور تقدير و تحسين است، ولي تعصب شديد او نسبت‏ به مذهب تسنن و خصومت و عداوت او با مذهب تشيع، نقطه ضعفي بس بزرگ و غير قابل اغماض است. وي پس از استيلاي بر مصر با فاطميان با خشونت تمام عمل نمود. در کتاب «الازهر في الف عام‏» آمده است: «ايوبيها در مطلق آثار شيعه دخالت کرده و آنان را نابود کردند. صلاح الدين دولت فاطمي را عزل کرد و اقوام خود را در يک شب به منازل آنان وارد نمود و ناله‏ هاي جگر خراش و گريه‏ هاي جانسوز به قدري بلند بود که مردم فکر خود را از دست داده بودند. . . » . (16)
وي دستور داد روز عاشورا که بني اميه و حجاج عيد مي‏گرفتند، مجددا عيد باشد و حي علي خير العمل را از اذان برداشت و در سخت‏گيري با شيعيان تا آنجا پيش رفت که دستور داد گواهي کسي بايد قبول شود که معتقد به يکي از مذاهب چهارگانه اهل سنت ‏باشد، و کسي حق سخنراني يا تدريس داشت که پيرو آن مذاهب باشد و حتي کتابخانه ‏هاي بزرگي که فاطميين تاسيس کرده بودند و کتابهاي نفيسي در فنون مختلف در آنها گردآوري شده بود، به دست وي متلاشي گرديد و در نتيجه اين روش خصمانه، مذهب تشيع در مصر فراموش گرديد. (17)

شيعه در عصر حکومت مغول
دولت مغول در سال 650 هجري توسط هولاکوخان در ايران تاسيس و به سال 736 با مرگ سلطان ابو سعيد پايان يافت.
هولاکوخان در دومين حمله خود به عراق، حکومت ‏بني عباس را برانداخت، و همه مذاهب را در انجام مراسم مذهبي و ترويج تعاليم آنان آزاد ساخت و دانشمندان را تکريم نمود. به عبارت ديگر قتل و غارتهايي که هولاکوخان به آن دست مي‏زد، انگيزه ديني نداشت. بدين جهت در مناطقي که به تصرف او در مي‏آمد اديان مختلف از آزادي يکسان برخوردار بودند.
در اينکه آيا هولاکوخان به دين اسلام تشرف يافت‏ يا نه، اختلاف است. هر چند برخي حتي تشيع او را نيز مسلم دانسته‏ اند. ولي قدر مسلم اين است که چهار تن از سلاطين مغول به نامهاي نکواداربن هولاکو (احمد) ، غازان خان (محمود) ، نيقولاوس (سلطان محمد خدابنده) و بهادر خان، اسلام آوردند. حکومت احمد چندان بر جاي نماند و در مورد «غازان خان‏» نيز شواهد تاريخي بر تشيع او دلالت دارد. سلطان محمد خدابنده در آغاز پيرو مذهب حنفي بود، ولي چون نظام الدين عبد الملک شافعي که اعلم دانشمندان اهل سنت در آن زمان بود، از طرف وي به عنوان قاضي القضاة منصوب گرديد و او در مناظره‏اي با علماي حنفي غالب، شد، سلطان، مذهب شافعي برگزيد.
سرانجام پس از مناظره ‏اي که ميان علامه حلي (متوفاي 726) و نظام الدين واقع شد، و علامه بر وي غالب گرديد، سرانجام سلطان خدابنده آيين شيعه را انتخاب کرد و دستور داد تا سرتاسر قلمرو فرمانروايي او مراسم مذهب اماميه اجرا گردد. به در خواست وي علامه حلي کتاب معروف خود «نهج الحق و کشف الصدق‏» را تاليف نمود. پس از وي فرزندش بهادر خان، آخرين سلطان مغول نيز پيرو آيين شيعه بود.
در عصر سلاطين مغول دانشمندان بزرگي از شيعه ظهور کردند که از آن جمله ‏اند: محقق حلي صاحب شرايع (متوفاي 676) ، يحيي بن سعيد (متوفاي 689) ، مؤلف کتاب «الجامع الشرايع‏» ، علامه حلي (متوفاي 726) ، پدرش سديد الدين حلي، فرزندش فخر المحققين (متوفاي 771) ، سيد رضي الدين بن طاووس (متوفاي 664) ، سيد غياث الدين بن طاووس (م 693) ، ابن ميثم بحراني (متوفاي 679 يا 699) ، خواجه نصير الدين طوسي (متوفاي 672) ، قطب الدين رازي (متوفاي 766) و ديگران.
موضوع جالب توجه در اين دوره، پيدايي «مدرسه سيار» است که به پيشنهاد علامه حلي و توسط سلطان خدا بنده تاسيس گرديد. داستان آن اين است که عادت سلاطين مغول بر اين بود که در فصل گرما، در مراغه و سلطانيه، و در فصل سرما در بغداد اقامت مي‏گزيدند، و از طرفي سلطان خدابنده در سفر و حضر، علماي بزرگ را با خود همراه مي‏داشت و چون به علامه حلي علاقه فراوان داشت، به وي پيشنهاد کرد که با او همراه باشد. رد اين پيشنهاد از طرف علامه مصلحت نبود، زيرا ممکن بود مخالفان و حسدورزان نسبت ‏به علامه اين عمل را به گونه ‏اي نادرست تفسير نموده و عليه او استفاده نمايند، و از طرفي علامه نمي‏ خواست‏ به طور دربست در اختيار سلطان قرار گرفته و از فعاليت علمي باز ماند، بدين جهت پيشنهاد تاسيس مدرسه سيار را مطرح کرد که در مورد قبول سلطان قرار گرفت و بدين وسيله علامه حلي توانست‏به نشر عقايد و معارف اماميه و تربيت ‏شاگردان بسياري همت گمارد. (18)

عصر صفويان و عثمانيان
شيعه از نظر شرايط سياسي تا قرن دهم هجري تقريبا همان وضع پيشين (دوران ايوبيان و سلجوقيان) را داشت. ولي در طليعه اين قرن، دولت صفويه توسط شاه اسماعيل اول تاسيس گرديد، و مذهب شيعه به عنوان مذهب رسمي پذيرفته شد. ايران در آن هنگام به صورت ملوک الطوايفي اداره مي‏شد و هر بخشي را امير، وزير خان و بزرگ قبيله ‏اي به دست گرفته و بر آنجا فرمانروايي مي‏کرد. هنوز از عمر اسماعيل، چهارده سال پيش نگذشته بود که از مريدان و پيروان پدرش ارتشي تشکيل داد و به انديشه يکپارچگي ايران از اردبيل قيام کرد و مناطق مختلف را يکي پس از ديگري فتح کرد و آيين ملوک الطوايفي را برانداخت، و ايران قطعه قطعه را به شکل يک کشور منسجم در آورد و در تمام قلمرو حکومت‏ خود مذهب شيعه را رسميت داد.
پس از درگذشت وي (930 هجري) پادشاهان ديگر صفوي تا اواسط قرن دوازدهم هجري (1148) حکومت کردند و همگي رسميت مذهب شيعه را تاييد و تثبيت نمودند و به ترويج آن همت گماردند.
مراکز ديني مانند مساجد، مدارس علمي و حسينيه ‏هاي بسيار ساختند، و به تعمير و توسعه مشاهد مشرفه اقدام نمودند. عامل اين اقدامات، علاوه بر جاذبه فطري ديني و معنوي، نفوذ علماي بزرگي نظير شيخ بهايي و ميرداماد در دربار صفويان بود که آنان را به تعظيم شعاير ديني و پرورش دانشمندان بزرگ علوم مختلف تشويق مي‏کردند. از مشاهير علماي اين دوره مي‏توان ميرداماد، محقق کرکي، شيخ بهايي و پدرش شيخ حسين عبد الصمد، صدر المتالهين، علامه مجلسي، محقق اردبيلي، ملا عبد الله يزدي و فيض کاشاني و. . . را نام برد. (19)
در اين دوران دولت عثماني نيز بر بخش وسيعي از سرزمينهاي اسلامي حکومت مي‏کرد و نسبت‏ به مذاهب اهل سنت متعصب بود و با شيعيان خصومت مي‏ورزيد، تا آنجا که از گروهي روحاني ‏نما امضا گرفت که شيعيان از اسلام خارج بوده و قتل آنان واجب است. سلطان سليم در آنا طول چهل هزار يا هفتاد هزار نفر را به جرم شيعه بودن کشت. در حلب به دنبال فتواي شيخ نوح حنفي به کفر و وجوب قتل شيعه دهها هزار شيعه کشته شدند و ما بقي فرار کردند، و حتي يک نفر شيعه در حلب نماند، در صورتي که در ابتداي دولت‏ حمدانيها، تشيع در حلب کاملا رسوخ کرده و منتشر شده بود، و حلب جايگاه دانشمندان بزرگي در فقه امثال آل ابي زهره و آل ابي جراده و. . . بود که نام آنان در کتاب «امل الآمل‏» ثبت است. از علماي بزرگ اماميه که به دست عثماني‏ها به شهادت رسيد، شهيد ثاني است.
عثمانيها شيعيان را از دستگاههاي دولتي اخراج کردند و آنان را از انجام وظايف اختصاصي ديني باز داشتند و در شهرهاي شام و مکانهايي که اقليت‏ شيعي زندگي مي‏کردند مانع انجام اعمال ديني شدند. اين جريانها و مصائب، چهار قرن (1198- 1516) ميلادي ادامه داشت. (20)
پس از آن نيز تقريبا همين شرايط سياسي براي شيعيان ادامه يافت. در ايران مذهب تشيع به عنوان دين رسمي شناخته شد و جدال و نزاع مذهبي رخ نداد، ولي در ساير ممالک اسلامي که دولت‏هاي غير شيعي حکومت مي‏کند و به ويژه در مناطقي که وهابيون نفوذ کلمه دارند، شيعيان از شرايط سياسي مطلوبي برخوردار نبوده‏ اند، ولي پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و رهنمودها و سياست‏هاي حکيمانه بينانگذار انقلاب، حقايق بسياري را درباره مذهب و عقايد شيعه روشن کرد، به گونه‏ اي که شمار طرفداران و هواداران آن افزايش يافت، ايادي استعمار در گوشه و کنار دنياي اسلام همچنان به سياست تفرقه‏افکني و ايجاد جو عداوت و اختلاف ادامه مي‏دهند.

پي‏نوشت‏ها:

1- تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 261.
2- الشيعة و الحاکمون، محمد جواد مغنية، ص 149.
3- ر. ک: تاريخ مسعودي، ج 3، ص 31، تاريخ ابن اثير، ج 4، ص 275.
4- بحار الانوار، ج 47.
5- اعيان الشيعة، ج 1، ص 29.
6- تاريخ الشيعة، ص 57.
7- ر. ک: تاريخ الخلفاء، ص 437.
8- تاريخ تمدن اسلامي، جرجي زيدان، ص 587.
9- تاريخ الخلفاء، ص 369، و نيز ر. ک: تاريخ تمدن اسلامي، ص 820- 814.
10- ر. ک: تاريخ الشيعة، ص 213- 206، الشيعة و التشيع، ص 148- 159، شيعه در اسلام علامه طباطبايي، ص 29- 30، فلاسفة الشيعة، شيخ عبد الله نعمه، ص 156- 519.
11- فاطميون را «عبيديون‏» نيز مي‏نامند که منسوب به عبيد الله مهدي نخستين خليفه فاطمي است. وي در سال 296 هجري به حکومت رسيد.
12- تاريخ الخلفاء، ص 401- 402.
13- تاريخ الشيعة، ص 139- 141.
14- الشيعة و التشيع، ص 177- 188.
15- تاريخ تمدن اسلامي، ص 822- 825.
16- الازهر في الف عام، خفاجي، ج 1، ص 58.
17- تاريخ الشيعة، ص 192- 194، الشيعة و الحاکمون، ص 190- 193 به نقل از خطط مقريزي، ج 2 و 3، الازهر في الف عام، ج 1، تاريخ ابن اثير، ج 9، اعيان الشيعه، ج 1.
18- ر. ک: تاريخ الشيعة، ص 214- 219، مقدمه کتاب الالفين، سيد مهدي خرسان.
19- تاريخ الشيعة، ص 220- 224، شيعه در اسلام، ص 31، الشيعة و التشيع، ص 198- 190.
20- الشيعة و الحاکمون، ص 194- 197.

 
 
 
 
 
 
mehrab motavally