نقد دلايل حرمت بنا بر قبور با تکیه بر روایات 5
در این نوشتار به نقد دلایل روایی حرمت زیارت قبور و احداث بنا بر آن و استحكام بخشيدن به آنها خواهیم پرداخت.
شنبه 17 آذر 1397    
بازدید: 12
نقد دلايل حرمت بنا بر قبور با تکیه بر روایات 5
 
 


چهارم: استحباب مسافرت به مسجد نبوى(ص)، همراه با زيارت پيامبر(ص) است؛ زيرا مسجد در كنار قبر شريف پيامبر(ص) قرار گرفته است و رفتن به مسجد، با زيارت قبر شريف پيامبر(ص) همراه مى‌شود. رفتن به مسجدالحرام نيز همين‌گونه است، زيرا ايشان فرمودند: «هر كس حج به جاى آورد و مرا زيارت نكند، به من جفا كرده است».

كلام خداوند متعال ذيل آيه ٢٢ سوره مبارك فاطر كه مى‌فرمايد:

(وَ مٰا يَسْتَوِي الْأَحْيٰاءُ وَ لاَ الْأَمْوٰاتُ إِنَّ اللّٰهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشٰاءُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ)

و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند. خداوند پيام خود را به گوش هركس بخواهد مى‌رساند و تو نمى‌توانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفته‌اند برسانى.

همچنين در آيه ١٣ ممتحنه مى‌فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَمٰا يَئِسَ الْكُفّٰارُ مِنْ أَصْحٰابِ الْقُبُورِ)

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! با قومى كه خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستى نكنيد؛ آنان از آخرت مأيوس‌اند، همان‌گونه كه كفار مدفون در قبرها مأيوس مى‌باشند!

تقريب دلالت آيه اول: ظاهر آيه و آنچه از آن به ذهن مى‌رسد، اين است كه مردگان قدرت شنوايى ندارند و انسان زنده نمى‌تواند با آنها سخن بگويد. در نتيجه راه ارتباط ميان زندگان و مردگان قطع شده است؛ پس زيارت مردگان سودى نخواهد داشت و از آيه دوم كه خطاب آن به مؤمنان است، برداشت مى‌شود كه با قومى كه مورد غضب خداوند قرار گرفته‌اند دوستى نكنند كه اين خود در نتيجه اعمال بد و زشت آنان در اين دنيا، نااميد شدن از رحمت الهى و پاداش آخرت و به سبب نداشتن ذخيره‌اى از عمل صالح حاصل شده است. حال اين عده از مردم، همانند كسى هستند كه از مردگان و سراى آخرت نااميد شده است و به آنان در جلب منفعت يا دفع ضرر اميدى ندارد. اين مسئله به سبب باور و اعتقاد ايشان است كه مردگان از اين دنيا جدا شده‌اند و فايده‌اى در زيارت آنان وجود ندارد.

علاوه بر دو آيه مذكور، در جايگاه استدلال از اين حديث شريف پيامبر(ص) نيز استفاده مى‌شود كه:

زمانى كه فرزند آدم(ع) از دنيا برود، عمل او منقطع مى‌شود، مگر از سه چيز: فرزند شايسته‌اى كه براى او دعا كند، دانشى كه از آن سود برند و صدقه‌اى كه همواره جارى و مستمر باشد. 1

با اين تقريب، زيارت اموات نفعى به حال آنها ندارد؛ زيرا عمل ميت منقطع شده است و چيزى از زائر زنده به او نمى‌رسد. همچنين شخص زنده، پاداش يا منفعتى از مرده كسب نمى‌كند؛ زيرا مرده از او قوى‌تر نيست و نمى‌تواند عملى انجام دهد كه خود يا ديگر انسان‌هاى زنده از آن بهره‌اى ببرند.


قوى‌تر بودن زندگى در سراى آخرت و برزخ از دنيا

پاسخ استدلال قبلى اين است كه دلالت دو آيه مذكور به‌طور دقيق عكس آن چيزى است كه در استدلال ايشان بيان شده است. آيه اول مى‌گويد كسى كه رسالت رسولان الهى و رسالت رسول خدا(ص) و بشير و نذير بودن ايشان را تكذيب مى‌كند، ميت است، اگرچه به حسب ظاهر در دنيا زنده است. همچنين كسى كه اهل ايمان و تصديق است، زنده است و خداوند دينش را به او مى‌فهماند، و اما كسى كه تكذيب مى‌كند، در كرى و كورى مانند مرده‌اى است كه اعضاى او از حركت افتاده است؛ نظير آنچه در كلام خداوند ذيل آيه ۴۶ سوره حج آمده است كه مى‌فرمايد:

(أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ يَسْمَعُونَ بِهٰا فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَى الْأَبْصٰارُ وَ لٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ)

آيا آنان در زمين سير نكردند تا دل‌هايى داشته باشند كه حقيقت را با آن درك كنند يا گوش‌هاى شنوايى كه با آن [نداى حق را] بشنوند؟! چراكه چشم‌هاى ظاهر نابينا نمى‌شود، بلكه دل‌هايى كه در سينه‌هاست كور مى‌شود.

قرآن كريم در اين آيه، بر اعضاى جوانحى روح كه در صفت حيات و مرگ، از اعضاى بدن و اندام دنيوى با اهميت‌تر است، متمركز شده است. مانند آنچه كه در سخن پروردگار ذيل آيه ٧٢ سوره اسراء آمده كه مى‌فرمايد: (وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً) ؛ «اما كسى كه در اين جهان [از ديدن چهره حق] نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراه‌تر است».

مقصود از اين كورى، نابينايى چشم ظاهرى نيست، بلكه مراد كورى قلب است. بر اين اساس در روايت آمده كه شخص نادان، در ميان دانشمندان همچون مرده‌اى در ميان زنده‌هاست. همچنين انسان عالم ميان افراد نادان، مانند زنده‌اى ميان مردگان است.

مرگ و حيات روح با مرگ و حيات بدن متفاوت است. ادراك و شعور، حيات است و جهل و غفلت، مرگ. ايمان حياتى اثرگذار، و كفر و تكذيب حق، مرگ است. اين مانند تعبير اصطلاحى قرآن كريم در مورد واژه قريه و قرى (روستا و روستاها) و واژه مدينه (شهر) است. مانند آنچه در كلام خداوند در آيه ١٣ سوره يس آمده كه مى‌فرمايد:

(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جٰاءَهَا الْمُرْسَلُونَ) ؛ «و براى آنها، اصحاب قريه [انطاكيه] را مثال بزن، هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند». و كلام خداوند در آيه ٢٠ سوره يس كه مى‌فرمايد: ( وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعىٰ قٰالَ يٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ ) ؛ «و مردى [با ايمان] از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: اى قوم من! از فرستادگان [خدا] پيروى كنيد».

سه پيامبر الهى به شهرى آباد فرستاده شده بودند؛ با وجود اين، قرآن آن را روستا ناميد، چراكه اهل آن كافر بودند. خلاف اين مطلب در مورد مكانى است كه مؤمن آل يس، حبيب نجار از آنجا آمده بود، و اين به خاطر ايمان اهل آنجا بود. تمدن در قرآن كريم به معناى ايمانى است كه مايه كمال و پيشرفت بشريت باشد و كفر، مايه تخلف و نابودى براى آنهاست. مانند لفظ بى‌سوادى و دانش و دانش‌آموزى در قرآن كريم كه به مردم مكه عنوان بى‌سواد اطلاق مى‌شد، زيرا پيش از آن پيامبرى ميان آنها مبعوث نشده و كتابى نيز بر آنها نازل نشده بود. آنان اهل كتاب نبودند، يعنى اهل علم نبودند. شبيه اين مطلب، در كلام خداوند در آيه ۶۴ سوره عنكبوت آمده است: (وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ) ؛ «فقط سراى آخرت، سراى زندگى واقعى است».

اين آيه شريف بر اين مسئله دلالت دارد كه سراى آخرت، سرايى پر از نشاط و نيرو و نسيم زندگى‌بخش است. گويا سراى دنياست كه زندگى در آن به مرگ نزديك‌تر از حيات است و سراى آخرت به زندگى نزديك‌تر است تا مرگ. خداوند در آيه ١٧ سوره اعلى مى‌فرمايد: (وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقىٰ) ؛ «در حالى كه آخرت بهتر و پايدارتر است».

پيامبر خدا(ص) فرمود: «مردم بسان خفتگان‌اند؛ زمانى كه مرگ آنها را فراگيرد، بيدار مى‌شوند». منظور سخن خداوند و كلام رسولش اين است كه حواس پنج‌گانه انسان، در آخرت به مراتب قوى‌تر از سراى دنياست.

كلام خداوند در آيه ٢٢ سوره ق نيز اشاره به اين مطلب دارد: (فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ) ؛ «ما پرده را از چشم تو كنار زديم، و امروز چشمت تيزبين است».

اين آيه اشاره مى‌كند كه بينايى در سراى دنيا با پرده‌اى پوشيده شده است. شبيه اين مطلب روايتى است از حضرت سيدالشهداء(ع) كه فرمود: «به‌درستى كه شيرينى و تلخى دنيا همانند خواب است». از مجموع آيات و روايات به دست مى‌آيد كه ادراك و بينايى و شنوايى نزد اهل آخرت (اموات)، قوى‌تر و دقيق‌تر از ادراك اهل دنيا (زنده‌ها) است.

ويژگى كافران، منافقان و مؤمنان درباره اصحاب قبور

آيه دوم، دلالتى روشن بر اين موضوع دارد كه كفار در اعتقاد خود نسبت به مردگان اشتباه مى‌كنند؛ همانند خطاى افرادى كه به خاطر نااميدى از آخرت، مورد غضب پروردگار قرار گرفته‌اند. اين افراد (مغضوب عليهم) به سبب نداشتن ايمان به سراى آخرت، اعتماد و اطمينانى نسبت به وجود آخرت، حيات اخروى، پاداش الهى و رضوان و نعمت‌هاى پروردگار ندارند؛ در حالى‌كه سراى آخرت حقيقتى واقعى است و از نظر جايگاه، بزرگى، گشايش، جمال، جلال و ارزش، باعظمت‌تر از دنياست. مشمولان غضب پروردگار به سبب بى‌ايمانى دچار خطا و جهل در اين باره شده‌اند؛ مانند جهل كافران به موقعيت اصحاب قبور. مردگان در برزخ هستند و اگر اهل نجات باشند، از نعمت‌هاى پروردگار بهره‌مند مى‌شوند و اگر اهل عذاب باشند، دچار عقاب الهى مى‌شوند. پس نااميدى از مردگان، ويژگى كافران و منافقان است و اين معلول نداشتن ايمان به آخرت است. اين در حالى است كه مردگان آرزوى داشتن رابطه و رفت و آمد با اينها را دارند.

داشتن ارتباط با مردگان، از ويژگى‌هاى مؤمنان به آخرت است. پس جاى هيچ‌گونه شگفتى در شدت سخت‌گيرى وهابيان در مورد زيارت اهل قبور و اوليا و برگزيدگان الهى نيست. اين مسئله، معناى ديگرى به غير از رويارويى با ايمان به آخرت و معاد ندارد. اين شبيه سخن كافران است:

(وَ قٰالُوا مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا نَمُوتُ وَ نَحْيٰا وَ مٰا يُهْلِكُنٰا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ مٰا لَهُمْ بِذٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَظُنُّونَ)
آنها گفتند: چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست؛ گروهى از ما مى‌ميرند و گروهى جاى آنها را مى‌گيرند و جز طبيعت و روزگار، ما را هلاك نمى‌كند! آنان به اين سخن كه مى‌گويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مى‌زنند [و گمانى بى‌پايه دارند].

اينان حيات و زندگى را منحصر به سراى دنيا نمودند و منكر حيات اخروى و برزخ شدند: خداوند در آيه ٢٣ و ٢۴ سوره مبارك فجر مى‌فرمايد:

(وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰى لَهُ الذِّكْرىٰ* يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيٰاتِي)

و در آن روز جهنم را حاضر مى‌كنند. [آرى] در آن روز، انسان متذكّر مى‌شود، اما اين تذكر چه سودى براى او دارد؟! * مى‌گويد: اى كاش براى [اين] زندگيم چيزى از پيش فرستاده بودم.

همچنين خداوند در آيه ١٠٠ سوره مؤمنون مى‌فرمايد:

(لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)

شايد در آنچه ترك كردم [و كوتاهى نمودم] عمل صالحى انجام دهم [ولى به او مى‌گويند:] چنين نيست. اين سخنى است كه او به زبان مى‌گويد [و اگر بازگردد، كارش همچون گذشته است] و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.


پيامد ممانعت از زيارت قبور

آيه پيش‌گفته، بر اين مطلب دلالت دارد كه مرگ، انتقال از خانه‌اى به خانه ديگر است و ميت، خواستار بازگشت به دنياست. چنان‌كه در حديث نبوى آمده است: «و همانا از خانه‌اى به خانه ديگر منتقل مى‌شويد». انسان ميت هنگام عبور از گذرگاهى كه به برزخ منتهى مى‌شود، سوگند ياد مى‌كند و آيات و رواياتى كه بر حيات برزخى دلالت مى‌كند بى‌شمار است. در نتيجه ممانعت از زيارت قبور، روگردانى از توجه به آخرت و دعوت به اقامت در دنيا و ماندگارى در آن است.

در قرآن كريم، بارها از مرگ به وفات تعبير شده است. وفات، توفى و وفاء، به معنى كمال و به كمال رساندن و به دست آوردن كمال است. چنان‌كه در كلام خداوند ذيل آيه ٣٧ سوره اعراف آمده است: (حَتّٰى إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا يَتَوَفَّوْنَهُمْ) ؛ «تا زمانى كه فرستادگان ما [فرشتگان قبض ارواح] به سراغشان روند و جانشان را بگيرند».

تعبير به وفات، يعنى اينكه فرشتگان تمام ذات انسان را بدون هيچ نقصى استيفاء مى‌كنند، و اين عمل (استيفاى ذات انسان) از سوى فرشتگان به هنگام مرگ صورت مى‌پذيرد و هيچ چيز از آن در دنيا باقى نمى‌ماند و به‌طور كامل به برزخ منتقل مى‌شود. بنابراين، برخلاف آنچه منكران سراى آخرت معتقدند، ذات انسان هيچ‌گونه پراكندگى، نابودى و تغييرى را نمى‌پذيرد. براى اين كار، واژه «نزع» به معنى كندن به كار مى‌رود؛ يعنى كندن روح از بدن و انتقال آن به بدن برزخى در برزخ. چنان‌كه خداوند ذيل آيه اول سوره نازعات مى‌فرمايد: (وَ النّٰازِعٰاتِ غَرْقاً) ؛ «سوگند به فرشتگانى كه [روح مجرمان را از بدن آنها] به‌شدت برمى‌كشند».

براى اين فعل كندن، انتقال و حركت دادن نيز به‌كار مى‌رود؛ چنان‌كه در آيه ٢٩و٣٠ سوره قيامت آمده است: (وَ الْتَفَّتِ السّٰاقُ بِالسّٰاقِ* إِلىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسٰاقُ) ؛ «و ساق پاها [از سختى جان دادن] به هم بپيچد. [آرى] در آن روز مسير همه به‌سوى [دادگاه] پروردگارت خواهد بود».

همچنين خداوند در آيه ٢۶ سوره قيامت مى‌فرمايد: (كَلاّٰ إِذٰا بَلَغَتِ التَّرٰاقِيَ) ؛ «هرگز چنين نيست [او ايمان نمى‌آورد] تا موقعى كه جان به گلوگاهش برسد».

اين آيات به كندن و جدا شدن روح و رسيدن آن به استخوان‌هاى ترقوه (گلوگاه) به هنگام مرگ و حركت ذات و روح انسان به سوى خداوند، بدون هيچ‌گونه فنا و پراكندگى اشاره دارد. اگر بخواهيم به همه آيات اشاره كنيم، سخن به درازا خواهد كشيد. پس اينها (وهابيان) با جلوگيرى از زيارت قبور، درواقع از توجه مردم به مسير آخرت ممانعت مى‌كنند. ياد آخرت و مرگ، آنان را ناراحت ساخته و خواب را از چشمانشان مى‌ربايد. ايشان از مردم مى‌خواهند كه در دنيا مقيم شوند، سرگرم دنيا باشند و از سراى پاداش و مرگ غافل شوند. اين دعوت ويرانگرى است كه فرزندان دنيا براى مبارزه با فرزندان آخرت آن را ترويج مى‌كنند. پيش از اين در حديث نبوى اشاره شد كه حكمت زيارت قبور، آن است كه ياد آخرت را در انسان زنده مى‌سازد. پس اينها (وهابيان) با جلوگيرى از زيارت قبور، درواقع ياد آخرت را منع مى‌كنند.

اين عملكرد وهابيان، برخلاف روايتى است كه از پيامبر اعظم(ص) نقل شد؛ پيش از اين گفتيم كه دعا و طلب آمرزش فرزند صالح، براى پدرى كه از دنيا رفته مؤثر است. اين امر منحصر به دعاى فرزند نيست، بلكه اشاره به دعاى هر انسان صالحى دارد كه دعاى او در حق ميت مستجاب شود. چنان‌كه در روايت نبوى(ص) از ابوهريره نقل شده كه پيامبر خدا(ص) فرمود: «اين قبرها سرشار از ظلمت و تاريكى بر اهل آنهاست و خداوند عزوجل با دعاى من، آن را نورانى مى‌سازد». همان‌گونه كه در مسند احمدبن‌حنبل و سنن ابى‌داوود آمده، حديث شريف بيان مى‌دارد كه ميت از دعاى انسان‌هاى صالح بهره‌مند مى‌شود. از سوى ديگر گاهى انسان از عمل مردگان (اگر از بندگان صالح خدا باشند) بهره مى‌برد؛ چنان‌كه آيه ٨٢ سوره كهف بر همين مسئله دلالت دارد و مى‌فرمايد:

(وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً)

و اما آن ديوار، از آن دو نوجوان يتيم در آن شهر بود و زير آن، گنجى متعلق به آن دو وجود داشت و پدرشان مرد صالحى بود و پروردگار تو مى‌خواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتى از پروردگارت بود و من آن [كارها] را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها شكيبايى به خرج دهى.



پی نوشت:

1) . بحارالأنوار، المجلسى، ج٢، باب ثواب الهداية و التعليم وفضلهما.

 
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally