نگاهی به زيارت پيامبر (ص) از منظر روایات 2
هيچ‌يك از اهل سنت و جماعت، مشروعيت زيارت رسول خدا(صلى الله عليه و آله) را انكار نمى‌كنند، اما سفر به قصد زيارت جاى بحث دارد و ما در خلال مطالب، سخن بسيارى از امامان مشهور و مشايخ اسلام را خواهيم آورد....
شنبه 7 مهر 1397    
بازدید: 18
نگاهی به زيارت پيامبر (ص) از منظر روایات 2
 
 

لزوم زيارت پيامبر(ص) با وجود استطاعت

در مطالبى كه گذشت، سعى شد مشروع‌بودن زيارت قبر رسول‌خدا[(صلى الله عليه و آله)] ثابت شود. اكنون برآنيم تا بيان كنيم كه نه تنها اين عمل پسنديده و مشروع است، بلكه نسبت به ترك زيارت نيز نهى شده است.

علامه «ابن‌حجر» مى‌گويد:

بدان كه آن بزرگوار، به شدت تو را از ترك زيارتش برحذر داشته و با شيواترين و رساترين گفتار، تو را به آن ارشاد كرده است و آفات ترك آن را بيان كرده است. به گونه‌اى كه اگر خوب در آن بنگرى، از عاقبت و عذاب ترك آن سخت بيمناك مى‌شوى. آن حضرت مى‌فرمايد:

«مَن حَجَّ وَ لَم يَزُرني فَقَد جَفاني» ؛ «هركس حج گزارد و مرا زيارت نكند، درحق من جفا كرده است». 1 اين روايت بيان مى‌كند كه ترك زيارتش، جفاى بر اوست.

در «البدر المنير» آمده « مَنْ لَم يَزُرني فَقَد جَفاني »؛ «هركس مرا زيارت نكند، در حق من جفا كرده است».

«ابن‌سنى» نيز اين روايت را با همين مضمون آورده است. در معناى اين حديث نيز گفته‌اند كه منظور از آن، ترك نيكى و دور شدن از سخاوت است.

«ابن‌عدى» در «الكامل» و «دار قطنى» در «غرائب مالك» از ابن‌عمر روايتى مرفوع نقل كرده‌اند كه « مَن حَجَّ وَلَمْ يَزُرني فَقَد جَفاني » 2؛ «هركس حج گزارد و مرا زيارت نكند، در حق من جفا كرده است».

ابن‌عدى مى‌گويد:

به جز «نعمان بن شبل»، فردى را سراغ ندارم كه اين روايت را از مالك نقل كرده باشد. از آنجا كه در احاديث وى، روايت عجيب و غريبى نديده‌ام كه خارج از قواعد باشد، من اين روايت را ذكر مى‌كنم.

«يحيى بن حسين» از طريق نعمان بن شبل مى‌گويد:

«محمد بن فضل مدينى» از «جابر» از «محمد بن على» از [حضرت] على آورده است كه پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] فرمود:

«مَن زارَ قَبري بَعدَ مَوتي فَكَأَنَّما زارَني في حَياتي، وَمَن لَم يَزُرني فَقَد جَفاني»؛

«هركس قبرمرا پس از وفاتم زيارت كند، گويى مرا در زمان حياتم زيارت كرده است و هركس مرا زيارت نكند، در حق من جفا كرده است». 3

مدينى به احتمال قوى، غير از «محمد بن فضل بن عطيه» است كه تكذيبش كرده‌اند؛ زيرا او اهل كوفه بود و سپس مقيم «بخارا» شده بود. جابر نيز به احتمال، «جعفى» است. اگر منظور از «محمد بن على»، همان «محمد بن حنفيه» باشد، بى‌ترديد او زمان پدرش على را درك كرده و اين روايت را مستقيماً از او شنيده است، اما اگر [امام] باقر(عليه السلام) باشد، اين روايت منقطع است. ابن‌عساكر آن را از طريق ديگرى نقل كرده است. وى تصريح نمى‌كند كه اين روايت به طور مرفوع از [حضرت] على(عليه السلام) نقل شده است. همان‌طور كه گذشت، ذكر «حج» در اين روايت، به عنوان قيد نيست. بنابراين، مفهوم ندارد. سخن خود پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] كه فرمود: «درود نفرستادن بر من هنگام شنيدن نام من، جفا در حق من است» نيز آن را تأييد مى‌كند.

از «قتاده» به طور مرسل نقل شده كه پيامبر فرمود: « مِنَ الجَفاءِ أَن أُذكَرَ عِندَ رَجُلٍ فَلا يُصَلّي عَلَيَّ » 4؛ «جفاست كه نام من نزد كسى برده شود و بر من درود نفرستد».

از اين روايت برمى‌آيد كه ميان ترك زيارت با وجود استطاعت بر آن و ترك صلوات بر رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] هنگام شنيدن نام مباركش، تفاوتى نيست و هر دو مورد جفاست. ترك‌كننده زيارت او و ترك‌كننده درود براو، بايد بترسد از مبتلا شدن به صفت‌هاى ناپسند؛ مبادا سيه‌روز، سزاوار جهنم، دور شده از خدا و رسولش، نفرين‌شده جبريل و پيامبر[(صلى الله عليه و آله)]، گمشده از راه بهشت و محروم از ديدار پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] شود.

طبق روايتى صحيح پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] دستور داد: «منبر فراهم كنيد». آنها نيز مهيا كردند. هنگامى كه از پله اول بالا رفت، فرمود: «آمين!» از پله دوم بالا رفت، فرمود: «آمين!» سپس از پله سوم بالا رفت و فرمود: «آمين!» هنگامى كه پايين آمد، پرسيديم: «اى رسول‌خدا! امروز از شما چيزى شنيديم كه پيش از آن نشنيده بوديم». فرمود:

جبريل بر من ظاهر شد و گفت: [از رحمت خدا] دور باد آنكه رمضان را درك كند و آمرزيده نشود. گفتم: آمين. هنگامى كه از پله دوم بالا رفتم، گفت: [از رحمت خدا] دور باد هر كه نام تو در حضور او برده شود و بر تو درود نفرستد. گفتم: آمين! هنگامى كه از پله سوم بالا رفتم گفت: [از رحمت خدا] دور باد هر كه پيرى پدر و مادر يا يكى از آنها را درك كند و [به دليل عدم پرستارى از آن دو] او را وارد بهشت نكنند. گفتم آمين!

«ابن‌حبان» اين روايت را اين‌گونه صحيح دانسته است: «هر كس نزد او نام تو برده شود و بر تو درود نفرستد، خدا او را [از رحمت خود] دور كند، بگو: آمين! پس گفتم: آمين! 5

در روايت ديگر با سند حسن، آمده است: «به خاك ماليده شود بينى كسى كه نام تو نزد او آورده شود و بر تو درود نفرستد، گفتم: آمين!». 6

در روايتى با سند حسن آمده است: «شقاوتمند بنده‌اى است كه نام تو نزد او برده شود و بر تو صلوات نفرستد، گفتم: آمين!». 7

در روايت ديگرى آمده: جبرئيل(عليه السلام) گفت: «اى محمد!» گفتم: «در خدمتم». گفت: «هر كس نام تو در حضور او ياد شود و بر تو درود نفرستد و بميرد، آمرزيده نشود و به دوزخ برود پس خدا او را [از رحمت خود] دور كند، بگو: آمين». پس گفتم: «آمين». 8

در روايتى ديگر آمده است: «هر كس نام تو در حضور او برده شود و بر تو درود نفرستد، به دوزخ رود و خدا او را [از رحمت خود] دور كند و نابود گرداند. پس گفتم: آمين». 9

در روايت ديگر آمده كه: «هر كس كه نام تو نزد او ياد شود و بر تو درود نفرستد خدا او را [از رحمت خود] دور كند، پس دور شود. پس گفتم: آمين». 10

«ديلمى» روايت را چنين نقل مى‌كند: «هر كس كه نام من نزد او برده شود و بر من درود نفرستد، به دوزخ وارد شود».

با سندى متصل آمده است كه رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] فرمود:

مَن ذُكِرتُ عِنْدَهُ فَنَسِيَ الصَّلاةَ عَلَىَّ خَطِىءَ الجَنَّةَ. 11

هر كس نزد او ياد شوم و فراموش كند كه بر من درود فرستد، راه بهشت را گم كند.

فراموش‌كردن، يا به معناى ترك‌كردن عمدى است؛ چنان‌كه در قرآن آمده است: قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا ؛ «مى‌فرمايد: همان‌گونه كه آيات ما براى تو آمد و تو آنها را فراموش كردى». (طه: ١٢۶)

يا ترك‌كردن شبه عمدى است. به اين صورت كه وقتى نام آن حضرت را مى‌شنود، خود را سرگرم كارهاى ديگر مى‌كند تا اينكه درود فرستادن را فراموش مى‌كند. زمانى تكليف از فراموش‌كار ساقط مى‌شود كه اين فراموشى از كوتاهى او و سرگرم شدن به مسائل ديگر ناشى نشود. در غير اين صورت، اين فراموش‌كار نيز گناهكار است و تكليف از او برداشته نمى‌شود؛ همانند كسى كه سرگرم شطرنج شود و نماز را فراموش كند تا وقت آن بگذرد. در اين صورت براى چنين فردى، گناه ترك نماز ثبت مى‌شود.

با سندى حسن يا صحيح از رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] روايت شده كه فرمود: «

البَخيلُ كُلُ البَخيل مَن ذُكِرتُ عِندَهُ فَلَم يُصَلِّ عَلَىَّ » 12؛ «بخيل است هركس كه من نزد او ياد شوم و بر من درود نفرستد».

«ابونعيم» در «الحليه» روايت مى‌كند كه:

آهويى به پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] گفت: اجازه بده تا بچه‌هايم را شير بدهم و بازگردم. فرمودند: اگر بازنگشتى چه؟ گفت: اگر بازنگشتم خداوند مرا لعنت كند؛ همانند كسى كه در حضور او از تو ياد شود و بر تو درود نفرستد.

«ابوسعيد» نيز آورده است كه پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] فرمود:

«أَلأَمُ النّاسِ مَن إذا ذُكِرتُ عِندَهُ فَلَمْ يصَلِّ عَلَىَّ»؛ «فرومايه‌ترين مردم كسى است كه چون نام من نزد او ياد شود، بر من درود نفرستد».

همچنين از پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] با سندى كه نام يكى از راويانش ذكر نشده، آمده است: «مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَىَّ فَلا دينَ لَه »؛ «هر كس كه بر من درود نفرستد، دين ندارد».

همچنين به طور مرفوع روايت شده كه:

لا يَرى وَجهي ثَلاثَةُ أَنفُسٍ: العاقُ لِوالِدَيْهِ، أَلتّارِكُ لِسُنَّتي، وَمَن لَم يُصَلِّ عَلَىَّ إذا ذُكِرتُ بَيْنَ يَدَيهِ.

سه كس روى مرا نخواهد ديد: آنكه عاق والدين است، كسى كه سنت مرا ترك كند، و كسى كه چون نام من نزد او ياد شود، بر من درود نفرستد.

درود خداوند بر محمد[(صلى الله عليه و آله)]، درود و سلامى شايسته آن جناب و نيز درود بر خاندان و يارانش باد.

بنابراين، روشن شد كه گناه ترك درود فرستادن بر او و ترك زيارتش در صورت توانايى انجام آن، هر دو يكى است و چنان‌كه خود ايشان نيز فرموده‌اند، هر دو جفا در حق اوست. حتى اين بيم هم وجود دارد كه همه اوصاف زشتى كه براى ترك‌كننده صلوات بر او به هنگام شنيدن نام مباركش ثابت شده، براى تارك زيارت ايشان نيز روا باشد.

بنابراين، اينها را به خاطر بسپار و به كسى كه با وجود توانايى انجام زيارت، در آن كوتاهى مى‌كند، منتقل كن؛ شايد اين كار سببى براى دورى جستن از اين زشتى‌ها و بازگشت به‌سوى خداى سبحان باشد به سبب ترك‌كردن جفاى بر پيامبر خدا[(صلى الله عليه و آله)]، كسى كه وسيله او و ديگر خلايق به‌سوى خداست.

علامه «شيخ احمد حضراوى» در «نفحات الرضا والقبول فى فضائل المدينة و زيارة الرسول» مى‌گويد:

شيخ ما، «مفتى جمال مكى» مى‌گويد: بسيارى را ديديم كه با وجود توانايى انجام زيارت، آن را ترك گفتند و خداوند عزّوجلّ برايشان تاريكى محسوسى قرار داد كه در چهره‌هايشان هويدا ساخت. كم اعتنايى به امور خير، آنها را از عبادت خداوند سبحان بازداشت و به دنيا مشغول كرد، چنان كه در آن حال مردند. بسيارى نيز مظالم مردم به گردن آنها افتاد تا اينكه از آن محروم شدند.

استحباب زيارت پيامبر(ص) پس از حج

پيش از اين گفتيم كه ذكر واژه «حج» در روايت: «مَن حَجَّ وَلَمْ يَزُرني فَقَد جَفاني » 13؛ «هركس كه حج گزارد و مرا زيارت نكند بر من جفا كرده است»، جهت بيان اولويت است و مفهوم شرط ندارد - به عبارت ديگر، زيارت قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] از حج‌گزار، بيش از ديگران انتظار مى‌رود. اما اين‌گونه نيست كه در هر بار حج رفتن، زيارت قبر آن حضرت نيز لازم باشد و در غير اين صورت، جفاى به آن حضرت پيش آيد، بلكه - به اين معنا كه حج‌گزارى كه با وجود نزديكى به مدينه، زيارت قبر آن حضرت را ترك مى‌كند، عملش زشت‌تر از فردى است كه حج را به جاى نياورده و زيارت نكرده است. سنت - مستحب - است كه حاجى در هرحج خويش به هنگام بازگشت از حج، چه اهل مكه باشد چه غير آن، پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] را زيارت كند. انجام اين عمل براى حاجى تأكيد شده است. اين سخن با آنچه در آغاز گفته شد منافاتى ندارد، بلكه اين عمل حمل بر مستحب مى‌شود و بدين ترتيب، ترك آن نيز جفا نيست؛ برخلاف ترك سنت، مانند ترك اصل زيارت كه اين كار جفاى بسيار بزرگى است.

در نتيجه، تكرار زيارت در پى تكرار حج، كار شايسته‌ترى است و به كسى كه هميشه در پى هر بار حج گزاردن، زيارت را به‌جا نمى‌آورد - اگرچه يك بار زيارت را انجام داده باشد - نمى‌گويند كه جفا كرده است. جفاكار كسى است كه در پى تكرار حج، زيارت را بدون مانع ترك مى‌كند، مگر اينكه با كمى اغماض در معناى عبارت، گفته شود جفا بر ترك كار شايسته‌تر نيز اطلاق مى‌شود.

ابن‌حجر مى‌گويد:

بيشتر مردم را ديدم كه هنگامى كه حاجى از سفر حج بازمى‌گشت و پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] را زيارت نكرده بود، اين عملش را عيب و عار مى‌شمردند و نام حاجى را كه از شريف‌ترين اوصاف است، از او برمى‌داشتند و آن فرد تا زنده بود، براى مردم ضرب المثل مى‌شد و حتى پس از مرگش با فرزندانش چنين مى‌كردند. اين سخت‌گيرى و نكوهش در حدى بود كه او را مجبور به خانه نشينى و كناره‌گيرى از جمع مى‌كرد، تا اينكه سال بعد با حجاج ديگر راهى مى‌شد، حج را به‌جا مى‌آورد و به زيارت مى‌رفت و سپس مسرور و خوشحال از پاك شدن اين لكه ننگ به وطنش بازمى‌گشت.

نيك بنگريد كه عظمت آن بزرگوار و زيارت او چگونه در دل‌ها و جان‌هاى مردم استحكام يافته است. آنها درحالى‌كه وضع مالى خوبى نيز ندارند، زيارت آن حضرت را فراوان انجام مى‌دهند. آنها براى انجام اين كار از خانه و كاشانه خود بيرون مى‌روند و اموال و دارايى خود را نيز رها مى‌كنند. اين مردم حتى مبالغ هنگفتى قرض مى‌گيرند تا به زيارت بروند؛ زيرا به خداوند سبحان گمان نيك دارند كه آن خالق هستى جبران مى‌كند. هنگامى كه كاروان‌هايى را مى‌بينى كه به سبب شوقى كه به زيارت آن بزرگوار دارند از مكه خارج مى‌شوند و به سوى مدينه مى‌روند، گويى انوار نبوى از چهره‌هايشان ساطع است.

از خداوند كريمِ توبه‌پذير مى‌خواهيم كه زشتى‌ها و زياده‌روى‌هاى ما و شما را ببخشد و بر خطاهايمان قلم عفو كشد. از پيامبر مهربانش كه رأفتش بر همگان شناخته شده است، اميد داريم كه در درگاه خداوند براى پاك شدن ما از همه اختلافات، شفاعت كند و ما را در اصلاح اعمالمان موفق گرداند تا بدين ترتيب، خداوند از ما راضى شود؛ زيرا او بخشنده‌ترين بخشندگان و مهربان‌ترين مهربانان است. از او مى‌خواهيم كه بر سرورمان محمد مصطفى[(صلى الله عليه و آله)] درود بى‌شمار فرستد.

زيارت پيامبر(ص) و توحيد ناب

حقيقت زيارت پيامبر[(صلى الله عليه و آله)]، توحيد ناب و ايمان راستين است؛ نه با شرك آميخته است و نه شباهتى بدان دارد؛ زيرا زيارت، اقرار به صاحب رسالت محمد بن عبدالله[(صلى الله عليه و آله)]، در كمال فضل و احسان و عبوديت ناب است و اين عين توحيد است. اما اينكه بعضى از بى‌بهره‌گان، منع زيارت و سفر براى آن را جهت پاس‌داشت توحيد پنداشته و انجام آن را شرك دانسته‌اند، خيالى است كه به نادانى آنها باز مى‌گردد. منجر شدن زيارت به شرك در صورتى است كه افراد به‌سوى قبر سجده و در آنجا اعتكاف كنند و مجسمه و صورت‌ها در آنجا بگذارند.

بنابراين، اگر يك انسان به زيارت قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] برود و آداب و سنت اسلامى را حفظ كند و برخلاف آن كارى انجام ندهد، بى‌ترديد اين كار او بى‌اشكال است. هر كسى كه اين كار را از روى «سدّ ذريعه» ممنوع مى‌داند، سخنى دروغ را به خدا و رسولش نسبت داده است.

در اين ميان، دو امر را بايد در نظر داشت: يكى وجوب بزرگداشت پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] و مقام ايشان نسبت به ساير خلق است و ديگرى يگانگى در ربوبيت و اعتقاد به خداوند و اينكه ذات او و صفات و افعالش يگانه است. هركسى كه مخلوقى را با ذات بارى‌تعالى در چيزى شريك بداند، شرك ورزيده و هر كه ذره‌اى مقام پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] را كوچك شمارد، كفر و يا عصيان كرده است. و هر كه آن حضرت را بسيار بالا بشمارد، ولى براى ايشان مقامى را قائل نشود كه ويژه خداوند است، راه حقيقت را پيموده؛ زيرا هم به مقتضاى ربوبيت و هم به مقتضاى مقام رسالت عمل كرده و دچار افراط و يا تفريط نشده است.

«بوصيرى» در «البرده» خويش مى‌گويد:

دَع مَا ادَّعَتهُ النَّصارى في نَبِيِّهم
آنچه «نصرانى‌ها» درباره پيامبرشان ادعا كرده‌اند را رها كن و [آن‌گاه] هرطور مى‌خواهى پيامبر را ستايش كن؛

هرچه از شرف مى‌خواهى به ايشان نسبت ده و هر چه از بزرگى است به مقام گران‌قدرش نسبت ده؛

براى فضل و عظمت رسول خدا مرزى نيست تا هر سخنورى به زبان خويش، فضل ايشان را بيان كند.

در اين ابيات، شاعر به همه كسانى كه قصد مدح آن حضرت را دارند، مى‌گويد: با هر زبان كه مى‌خواهيد او را مدح كنيد جز آنچه نصرانيان درباره عيسى ادعا كرده‌اند. اقدام آنها جايز نبود؛ زيرا مستلزم شرك بود، بلكه بگو او بنده و فرستاده خداست و او را به هرچه از صفات و كمالات كه مى‌خواهى مدح كن؛ زيرا در گزيدن آنها اجازه دارى و بازخواستى بر تو نيست. حتى اگر همه توان خود را در اين راه به كار ببندى، مى‌بينى كه از ويژگى‌ها و عظمت آن حضرت اندكى بيش نگفته‌اى؛ زيرا مقام و عظمت آن حضرت آن‌قدر والاست كه پادشاهان نيز در برابر آن سر تعظيم فرود آورده‌اند. در اين راه بايد از انصار پيروى كرد نه از نصارا؛ در ثناگويى آن حضرت و در ستايش از مقام ايشان مسير انسان‌هاى هدايت يافته را بايد دنبال كرد.

خود آن حضرت فرمود:

لا تُطروني كَما أَطرَتِ النَّصارى عيسى وَ قولوا عَبدُاللهِ وَ رَسوُلُه. 14

آن‌گونه كه نصرانى‌ها عيسى را مدح كردند، مرا مدح نكنيد؛ بلكه بگوييد: بنده خدا و رسولش [مى‌باشى].

نمى‌توان گفت كه براى جلوگيرى از دچار شدن به شرك، نبايد پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] را ستود؛ زيرا خداوند در بسيارى از آيه‌هاى قرآن، ايشان را ستوده است و بندگان را به حفظ آداب ظاهرى و باطنى در محضر او امر فرموده است. او را هادى و مهدى قرار داده و نامش را با نام خود همراه كرده و اطاعت از او را فرمانبرى از خود دانسته است؛ چنان‌كه مى‌فرمايد: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ ؛ «كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است». (نساء:٨٠)

«ابن‌فارض» در جواب كسانى كه به او گفتند چرا پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] را نمى‌ستايى؟ چنين سرود:

أرى كُلّ مَدحٍ في النَّبِيّ مُقَصِّراً

آنچه در مدح پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] گفته شده را كه ديدم، هرچند كه ستايشگر او مبالغه و زياده‌گويى كند؛

وقتى خداوند وى را به شايستگى مى‌ستايد، چه ارزشى براى ستايش ديگران باقى مى‌ماند.

«قاضى عياض» در «الشفاء» مى‌گويد:

اگر كسى را ببينيم كه به يك يا چند مورد از ويژگى‌هاى جلال و كمالى كه پيشتر بيان كرديم، متصف است، همچون: نسب، زيبايى، علم، شكيبايى و شجاعت، چنان‌قدر و رتبه او نزد ما بالا مى‌رود كه در ميان ما مثال‌زدنى مى‌شود و در قلب‌ها جايگاهى مى‌يابد كه ورد زبان‌ها مى‌شود و نام او در طول تاريخ مى‌ماند با آنكه زمانى طولانى بر او گذشته و استخوان‌هاى او پوسيده است. اگر كسى همه اين خصلت‌ها در او جمع باشد، چه جايگاهى خواهد داشت؛ خصالى كه در وصف نمى‌گنجد و قابل شمارش نيست. كسى كه اين ويژگى‌ها را با تلاش يا نيرنگ به دست نياورده، بلكه خداوند متعال آن را به او اختصاص داده است؛ فضيلت‌هايى همچون: نبوت، رسالت، برگزيده شدن، محبت، نزديكى به خدا، وحى، شفاعت، وسيله، فضيلت، مقام رفيع و محمود، امامت پيامبران در نماز، براق، معراج، برانگيخته شدن به‌سوى سياه و سرخ، گواه ميان انبيا و امت‌ها و سيادت فرزندان آدم، لواء حمد و بشارت و انذار، مقام امانت و هدايت، برخوردارى از مقام نزد خداى ذوالعرش، رحمت براى جهانيان، اعطاى رضا و خواسته و كوثر به او، شنيدن گفتارش، اتمام نعمت و عفو گذشته و آينده‌اش بر او، شرح صدر، برداشتن پليدى، بلندكردن آوازه عزت در پيروزى، مؤيد به فرشتگان، صاحب كتاب و حكمت، سبع مثانى و قرآن عظيم، تزكيه امت، دعوت مردم به سوى خدا، مورد صلوات خدا و ملائكه بودن، حكميت ميان مردم، قسم به نامش، اجابت دعا، سخن گفتن با جمادات، زنده‌كردن مردگان، شنواكردن ناشنوا، جوشيدن چشمه آب از ميان دو انگشتان ايشان، شق‌القمر كردن، چيرگى بر رعب، آگاهى از غيب و بسيارى چيزهاى ديگر كه تنها آنكه اين ويژگى‌ها را به او بخشيده است، از آن آگاهى دارد؛ كسى كه بزرگى و منزلت را در آخرت براى او در نظر گرفته است. 15

از خداوند كريم مى‌خواهيم ذره‌اى از اقبال و فضل آن بزرگوار را به ما ببخشد و به واسطة جاه و منزلت پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] و ياران و خاندانش، خواسته‌هاى ما را برآورد.

 
 
پی نوشت:
1) . شفاء السقام، ص ۵۴.
2) . الكامل، ج ٧، ص ١۴.
3) . شفاء السقام، ص ٣٩.
4) . الشفاء بتعريف حقوق المصطفي، قاضي عياض، ج٢، ص ٧٨.
5) . صحيح ابن حبان، ج ٢، ص ١۴٠.
6) . مجمع الزوائد، ج ١٠، ص ١۶۵.
7) . الادب المفرد، ص ١۴٠.
8) . مجمع الزوائد، ج ١٠، ص ١۶۵.
9) . همان، ص١۶۶.
10) . همان.
11) . المصنف، ابن ابي‌شيبه، ج ٧، ص ۴۴٣.
12) . مجمع الزوائد، ج ١٠، ص ١۶۴.
13) . تطهير الفؤاد، محمد بخيت حنفي، ص ٢٣.
14) . تاريخ دمشق، ج ۴، ص ۶۶.
15) . الشفاء، بتعريف حقوق المصطفي، ج ١، ص ۵۶.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally