عقلانی بودن زیارت 1
زيارت اهل قبور، آن‌گاه ثمربخش و دور از هرگونه خرافه‌گرايى خواهد بود كه پيش از هرچيز، مسئله حيات برزخى مردگان ثابت شود لذا در این نوشتار به عقلانی بودن زیارت می پردازیم .
یک شنبه 1 مهر 1397    
بازدید: 379
عقلانی بودن زیارت 1
 
 

در زیارت قبور، برخی به دلیل«عقل» تمسک جسته اند و رجحان زیارت اموات نزد جمیع عقلا را غیر قابل انکار دانسته اند.  

در این نوشتار برآنیم تا بیان دلایل مختلف عقلانی بودن زیارت به دلیل حیات برزخی مردگان، عقلانی بودن ارتباط متقابل با ارواح مردگان و نیز عقلانی بودن حضور بر سر قبور به دلیل تعلق و توجه ارواح به قبور خویش را مورد بحث وبررسی قرار دهیم.

عقلانى بودن زيارت به‌دليل حيات برزخى مردگان

زيارت اهل قبور، آن‌گاه ثمربخش و دور از هرگونه خرافه‌گرايى خواهد بود كه پيش از هرچيز، مسئله حيات برزخى مردگان ثابت شود. صرف‌نظر از آيات و اخبار فراوانى كه درباره زندگى انسان پس از مرگ و حيات برزخى آنها وجود دارد - كه از آنها به دلايل نقلى تعبير مى‌شود- دلايل عقلى اطمينان‌بخشى نيز در اين‌باره وجود دارد. فلاسفه و حكما با اقامه برهان و دلايل عقلى، حيات برزخى مردگان و باقى بودن نفس ناطقه انسان پس از مرگ و در پى آن، مسئله زيارت را عقلانى كرده‌اند.

«فخر رازى» در اين‌باره مى‌نويسد:

همه عقلا اتفاق‌نظر دارند كه برترين انسان‌ها اين سه دسته‌اند: پيامبران، اوليا و حكماى الهى. آن‌گاه كه اين نكته مورد پذيرش قرار گرفت، مى‌گوييم: همه پيامبران و اوليا و حكماى الهى اجماع دارند بر اينكه نفس پس از مرگ بدن، باقى مى‌ماند. اين گروه كه چنين سخنى دارند، كسانى‌اند كه از دنيا اعراض داشته، به آخرت اقبال دارند؛ همان‌گونه كه خداوند مى‌فرمايد: (وَ الْبٰاقِيٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوٰاباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً)؛ «و باقيات صالحات (ارزش‌هاى پايدار و شايسته) ثوابش نزد پروردگارت بهتر و اميدبخش‌تر است». (كهف:۴۶) آنها به احوال دنيا توجهى نداشته، چندان در آبادانى آن نكوشيده‌اند. اگر نفس و روح آدمى، پس از مرگ، باقى نباشد [و با مردن بدن، او هم بميرد و فانى شود] پس شيوه پيامبران و اوليا و حكماى الهى درباره مذمت دنيا و روى‌گردانى از جهان ماده، و روى‌آوردن به جهان آخرت و ستايش از آن، شيوه‌اى باطل و فاسد بوده، عملكرد انسان‌هاى فاسق و كافر در دنياطلبى آنها، بر حق خواهد بود؛ درحالى‌كه كاملاً آشكار است كه اين سخن، باطل و نادرست است. از اينجا (اينكه پيامبران، اوليا و حكماى الهى آخرت‌گرا بوده و مردم را به آن، توصيه و تشويق مى‌كرده‌اند) نتيجه مى‌گيريم كه به‌طور قطع، روح انسان حيات برزخى داشته، پس از مرگ بدن، باقى است.

فيلسوف شرق، صدرالمتألهين شيرازى نيز در اين باره مى‌نويسد:

از دلايل عقلى بقاى نفس پس از مرگ بدن اين است كه وقتى تأمّل كنيم درمى‌يابيم كه بدن هنگام خواب ضعيف مى‌شود، درحالى‌كه روح، در آن هنگام نه تنها ضعيف نمى‌شود بلكه قوى‌تر مى‌شود و مى‌تواند امور غيبى را مشاهده كند و از بسيارى از مسائل پنهانى باخبر گردد. حال كه ضعف بدن در اثر خواب موجب ضعف نفس نمى‌شود، بلكه آن را قوى مى‌گرداند، مى‌توان گمان قوى حاصل نمود كه مرگ بدن، سبب مرگ نفس نخواهد شد. دليل ديگر آنكه فراوانى افكار مى‌تواند موجب آسيب‌رساندن به قواى مغزى شده، آسيب‌ديدگى مغز نيز به مرگ بيانجامد؛ درحالى‌كه همين افكار [چه بسا] سبب كمال نفس به معارف الهى مى‌باشد، و آن، غايت كمال نفس است. پس آنچه سبب كمال نفس شده است، موجب نقصان بدن شد و اين امر نيز موجب گمانى قوى [و قريب به قطع] مى‌شود كه نفس با مرگ بدن نمى‌ميرد. 1

در حكايت آمده است كه وقتى به فرموده رسول خدا (ص) ، كشته‌هاى دشمن را در چاه بدر افكندند، رسول خدا (ص) بر سر چاه بدر ايستاد و گفت: «اى به چاه‌افتادگان! اى عتبة بن‌ربيعه! و ابن‌شيبة بن‌ربيعه! و اى امية بن‌خلف و اى ابوجهل بن‌هشام!» بدين‌گونه همه آنها را كه در چاه بودند نام برد و برشمرد و آن‌گاه افزود: «شما بد خويشانى براى پيامبر خود بوديد. مردم مرا راستگو دانستند و شما دروغگو. مردم مرا پناه دادند و شما مرا بيرون كرديد. مردم مرا يارى كردند و شما به جنگ من برخاستيد». سپس فرمود: «آيا آنچه را پروردگار به شما وعده داده بود، حق يافتيد؟ من آنچه را پروردگارم به من وعده داده بود، حق يافتم».

كسانى از صحابه گفتند: «اى رسول خدا! آيا با اجساد مردگان سخن مى‌گويى»؟! فرمود: «آنها از شما شنواترند؛ ليكن نمى‌توانند پاسخ بدهند. آنچه را گفتم، شنيدند و دانستند كه وعده پروردگارشان حق است».2

«حسان بن ثابت» در قصيده‌اى كه درباره غزوه بدر گفته است، چنين مى‌گويد:

يُنَادِيهِمْ رَسُولُ الله لَمَّا
هنگامى كه آنان را دسته‌جمعى در چاه ريختيم، پيامبر به آنان گفت: «آيا كلام مرا حق نيافتيد؟! و فرمان خدا قلب‌ها و دل‌ها را مى‌گيرد». ولى آنان سخن نگفتند. اگر قدرت سخن داشتند، چنين پاسخ مى‌دادند: «راست گفتى و نظر تو درست بود». «تقى‌الدين سُبكى» مى‌نويسد:

اجماع اهل‌سنت بر اين قائم است كه اهل قبور، از حيات برخوردارند و در قبور، حيات حاكم است. امام الحرمين در «شامل» خود مى‌نويسد: «همه امت‌هاى گذشته اتفاق‌نظر دارند بر زنده بودن مردگان در قبورشان و در نتيجه اينكه چيزى به نام عذاب قبر هم وجود دارد. 3

آن‌گاه سبكى براى اثبات حيات برزخى در قبور مى‌نويسد:

مسلمين در اين نكته اتفاق‌نظر دارند كه نفس، پس از مرگ بدن باقى است و از علم و آگاهى برخوردار است... بلكه فلاسفه غيرمسلمان نيز قائل به چنين حقيقتى هستند و بر اين باورند كه نفس آدمى، پس از مرگ، [باقى بوده و] داراى علم و آگاهى است... و مادام كه نفس، باقى است پس قادر به درك معقولات نيز مى‌باشد. 4

عقلانى بودن ارتباط متقابل با ارواح مردگان

زمانى اثر زيارت مردگان، مطلوب خواهد بود كه ضمن حصول اطمينان از حيات برزخى مردگان، امكان ارتباط با آنها نيز ثابت شود؛ چراكه در غير اين صورت، مسئله زيارت، تنها براساس عرف و عادت و پيروى بدون تأمل و بصيرت خواهد بود.

درباره امكان ارتباط متقابل زائر و ارواح مردگان، افزون بر دلايل نقلى فراوان، برهان‌هايى نيز از فلاسفه و حكما نقل شده است؛ شيخ الرئيس ابوعلى سينا در اين‌باره مى‌نويسد:

براى روشن شدن چگونگى تأثير زيارت در نفوس و ابدان، نيازمند شناخت مقدماتى مى‌باشيم؛ از جمله آن مقدمات، معرفت و شناسايى مبدأ و علت اول است. مبدأ اول، يعنى واجب‌الوجود، در جميع موجودات مؤثر است و او به همه جزئيات هستى، علم دارد؛ به‌گونه‌اى كه هيچ جزئى از موجودات سماوى يا ارضى، از گستره علم او بيرون نيست. ولكن برحسب ترتيب، نخست واجب‌الوجود است كه به ملائكه مقرب يا همان عقول فعاله فيض مى‌رساند. آن‌گاه اين فيض، از عقول فعاله به نفوس سماوى و فلكى مى‌رسد و پس از آن، نفوس اين اجرام سماوى در اين عالم مادى تأثير مى‌گذارند. اين است آن نظام سلسله موجودات كه از واجب تعالى شروع مى‌گردد و بعضى در بعضى ديگر تأثير مى‌گذارند.

اكنون كه اين مقدمات معلوم گرديد، بدان‌كه نفوس بشرى در علم و كمال و شرف متفاوت مى‌باشند و هراندازه اين نفوس، شباهت بيشترى به واجب تعالى و عقول فعاله و نفوس سماوى داشته باشند، تأثيرگذارى بيشترى خواهند داشت. حال، غرض از زيارت و دعا اين است كه اين نفوس زائرين كه هنوز به بدن‌هاى خود متصل‌اند، استمداد مى‌جويند از نفوس مردگانى كه مفارق و جدا از بدن‌هاى خويش مى‌باشند، تا از سوى آنها جلب خيرات نمايند يا دفع مضرات كنند. مسلّم است كه آن نفوس مزوره به‌واسطه تشابه و تناسب آنها با عقول مفارقه و به‌سبب مجاورت با آنها، در اين عالم، مؤثر خواهند بود و از اينجاست كه امكان ارتباط براى آنها فراهم مى‌آيد.

ناگفته نماند كه تأثيراتى كه از سوى مزور بر زائر به وجود مى‌آيد دو قسم است: ١. جسمانى؛ ٢. روحانى. اما تأثير جسمانى به اين صورت است: همان‌طور كه اگر مزاج و جهاز جسمانى انسان در حال اعتدال و تساوى باشد، تأثيرات اراده‌هاى نفسانى در آن، راحت‌تر و آسان‌تر است، نفوس مجرد از ماده نيز در اين مزاج‌هاى مستعد (يعنى بدن‌هاى زائرانى كه از اعتدال برخوردارند) تأثيرگذارند و موجب اعتدال و سلامت جسمانى آنها مى‌شوند.

و اما تأثير روحانى مزور بر زائر به اين است كه ذهن و حواس انسان زائر از كدورت و تيرگى‌هاى روزمره پاك و صاف شده، موجب انصراف ذهن از شواغل و علائق مادى و توجه آن به عالم جبروت و لاهوت مى‌شود. البته، زمان و مكان هم در استجابت دعا و استمداد از نفوس مفارقه مزور، تأثير بسزايى دارد؛ چراكه آن جمعيت خاطرى كه براى شخص زائر در مكان شريف حاصل مى‌گردد، در غير آن، حاصل نمى‌شود. 5

فخر رازى نيز درباره امكان ارتباط روحى ميان زيارت‌شونده و زائر و تأثيرپذيرى آن دو از يكديگر مى‌نويسد:

نفوسى كه از بدن‌ها جدا شدند، از بعضى جهات، از اين نفوسى كه هنوز از بدن‌ها جدا نشدند، قوى‌ترند؛ چنانچه از آن سو اين نفوسى كه هنوز از بدن‌ها جدا نشدند، از بعضى جهات بر نفوس مفارقه و جدا شده از ابدان، قوى‌تر بوده و برترى دارند.

اما نفوس مفارقه و ارواح جدا شده از بدن‌ها، قوى‌تر از نفوس غير مفارقه و جدا نشده از بدن‌ها هستند؛ چرا كه آنگاه كه اين نفوس از [حجاب] بدن رها شدند، پرده و پوشش از برابر ديدگان آنها كنار رفته، جهان غيب و اسرار عالم آخرت را مشاهده كردند. در نتيجه، حقيقت‌هاى بسيارى را به چشم ديدند؛ حقيقت‌هايى كه پيش از آن و در زمان زندگى مادى‌شان، تنها از راه برهان مى‌توانستند بدان دست يابند، و بدين‌گونه اين نفوس، در اثر از ميان رفتن پرده و زنگار بدن، به نوعى از كمال دست يافتند. و اما از آن‌سو، نفوس غير مفارقه و ارواحى كه همچنان متعلّق به بدن است، قوى‌تر از نفوس مفارقه است؛ چرا كه براى چنين نفوسى همچنان امكان رشد و تعالى و اسباب پيشرفت باقى است و مى‌توانند هر روز به دانشى تازه و انديشه‌اى نو دست يابند. از اين رهگذر هنگامى كه زائر به كنار تربت مزور مى‌رود، ميان روح اين زائر و روح اين ميت، ارتباط معنوى رخ مى‌دهد و بر اثر اين ارتباط و ملاقات روحى، اين دو نفس [براى يكديگر] همانند دو آينه صيقلى‌يافته‌اى كه روبه‌روى هم قرار مى‌گيرند، مى‌شوند؛ به‌گونه‌اى كه شعاع و تصوير هريك از اين دو در ديگرى بازتاب مى‌يابد. در اين هنگام آنچه در نفس زائر از علوم برهانى و اخلاق فاضله مانند خضوع براى خدا و رضا به قضاى الهى وجود دارد، در روح مزور منعكس مى‌شود و از آن سو نيز آنچه از علوم شريفه اشراقى و آثار قوى كمال كه در نفس مزور وجود دارد، در روح اين زائر بازتاب مى‌يابد و اين‌گونه است كه زيارت، سبب حاصل شدن منفعت‌هاى بزرگ و بهجت‌هاى عظيم در روح زائر و نيز روح مزور مى‌شود و اين است سبب اصلى شرعيت زيارت و بعيد نيست كه در زيارت، اسرار دقيق و لطيف ديگرى نيز نهفته باشد كه تنها خداوند نسبت به همه آنها علم دارد. 6

فخر رازى در جاى ديگر، نمونه‌هايى از اين امكان ارتباط روحى ميان زائر و مزور را اين‌گونه نام مى‌برد:

گاهى انسان، پدر و مادرش را در خواب مى‌بيند و از آنها درباره چيزهايى مى‌پرسد. آنها پاسخى درست و صحيح به اين پرسش مى‌دهند و چه بسا او را از گنجى كه در مكانى نامعلوم دفن شده است با خبر مى‌كنند و او چون سراغ گنج مى‌رود، آن را مى‌يابد. من در آن روزگارى كه در آغاز كسب علم به سر مى‌بردم، در عالم خواب، از پدرم پرسشى علمى نمودم و پاسخ آن را دريافت كردم و اين پاسخ را علمى و درست يافتم.

همچنين، چنين شنيدم كه فردوسى شاعر، آن‌گاه كه «شاهنامه» را سرود و آن را بر سلطان «محمود» عرضه كرد. سلطان، چندان به كتاب او توجهى نكرد و از اين كتاب، چنان‌كه سزاوارش بود، قدردانى به عمل نياورد. فردوسى بر اثر اين بى‌اعتنايى، دل‌تنگ و آزرده‌خاطر گشت. پس شبى «رستم» را در خواب ديد كه به او گفت: «تو در شاهنامه‌ات بارها مرا مدح كردى و از من ستايش نمودى و من در زمره اموات هستم و نمى‌توانم حق تو را ادا كنم. اما تو را به مكانى راهنمايى مى‌كنم كه گنجى در آن دفن است. برو و آن گنج را بردار». چون فردوسى به سراغ گنج رفت و آن را يافت، گفت: «كرم وجود رستم، پس از مرگ او بيش از كرم وجود سلطان محمود در زمان حياتش مى‌باشد».

همچنين شنيدم كه شاگردان «ارسطاطاليس»، هرگاه با مشكلى علمى روبه‌رو مى‌شدند، بر سر مزار او مى‌رفتند و از او كمك مى‌خواستند، و در پى آن، اشكال علمى آنها برطرف مى‌شد. 7

امام محمد غزالى در «احياء العلوم» رواياتى را آورده كه مناسب است در اينجا به برخى از آنها اشاره شود:

- پيامبر (ص) فرمود: «هيچ مردى نيست كه گور برادر خود را زيارت كند و نزديك آن بنشيند، مگر آنكه مرده به او انس گيرد و پاسخ [سلام] او را بدهد، تا آن‌گاه كه آن شخص برخيزد و برود». 8

- «سليمان بن‌سُحيم» گفت كه پيغمبر (ص) را در خواب ديدم، گفتم: «يا رسول الله! اين جماعت كه مى‌آيند و بر تو سلام مى‌گويند، سلام ايشان را درمى‌يابى»؟ فرمود: «آرى و جواب ايشان را مى‌دهم». 9

- يكى از صحابه گفته است:

چون مردى به گور مردى گذر كند كه وى را بشناسد و بر او سلام گويد، جواب او را بازدهد و او را بشناسد و چون به گورى گذرد و او را نشناسد و بر او سلام دهد [باز هم] جواب او بازدهد. 10

- شخصى به نام «فاطمه خُزاعيه» مى‌گويد:

روزى همراه خواهرم، كنار قبر حمزه رفتم و بر او سلام كردم. پس، هر دو از ميان قبر، صدايى شنيديم كه گفت: «و عليكما السلام و رحمة الله»! اين در حالى بود كه ما هرچه به اطراف نگاه كرديم كسى را نديديم. 11

- «بشر بن منصور» گفت:

در زمانى كه طاعون آمده بود، جمع زيادى مردند. مردى شب‌ها بر مقبره آنها حاضر مى‌شد و در زيارت آنها، هر شب اين دعا را درباره آنان مى‌نمود: «آنس الله وحشتكم و رحم الله غربتكم و تجاوز عن سيئاتكم و قبل الله حسناتكم»؛ «[خداوند، وحشت شما را به انس تبديل كند و بر غربت شما ترحم نمايد و از گناهانتان درگذرد و نيكى‌هاى شما را بپذيرد!]». آن مرد مى‌گويد: «من، يكى از شب‌ها موفق نشدم مطابق عادت خويش به قبرستان بروم. آن شب در خواب، جمعيت زيادى را ديدم. گفتم: «شما كه هستيد و چه مى‌خواهيد»؟ گفتند: «ما اهل قبور هستيم». گفتم: «چرا آمديد»؟ گفتند: «شما ما را به هديه‌اى عادت داده بوديد. چرا امشب آن هديه را براى ما نفرستاديد»؟ گفتم: «مگر آن هديه چه بود»؟ گفتند: «آن دعاهايى بود كه هرشب در حق ما مى‌كردى». گفتم: «از اين پس هيچ‌گاه ترك نخواهم كرد». 12

- «بشار بن غالب بحرانى» گفت:

رابعه عدويه، عابده و عارفه مشهور، را در خواب ديدم و من همواره در حق او دعا مى‌كردم. پس به من گفت: «اى بشار بن‌غالب! هديه‌هاى تو بر طَبَق‌هايى از نور به‌همراه پوششى از پوشش‌هاى حرير به ما مى‌رسد». گفتم: «چگونه»؟ گفت: «چون مؤمنان زنده براى مردگان دعا گويند و آن مستجاب شود، آن دعاها را بر طبق‌هاى نور نهند و با حرير آن را بپوشانند و براى مرده آورند و گويند: اين هديه فلانى است كه بر تو فرستاده است». 13

«شهاب‌الدين احمد بن محمد خفاجى مصرى» مى‌نويسد:

گاهى منظور از زيارت آنها (اموات) نيكويى كردن در حق آنها و اكرام آنان است؛ مانند زيارت قبر پدر و مادر و زيارت كسى كه به‌دليل اكرام او، بر گردن شخص، حق دارد. پس همانا كه ميت، همانند زنده، مورد اكرام قرار مى‌گيرد و گاهى مقصود از زيارت، مأنوس شدن با ميت و رحمت بر اوست، كه اين امر نيز مستحب است؛ چرا كه از حضرت رسول (ص) روايت شده است كه: «همانا ميّت با كسى كه او را زيارت مى‌كند، مأنوس‌تر مى‌شود از كسى كه او را در زمان حيات خويش دوست مى‌داشت». 14

ادامه دارد ...
 
 
پی نوشت:
1. المبدأ و المعاد، صدرالمتألهين، صص ۴٢٨ و ۴٢٩.
2. تاريخ پيامبر اسلام، دكتر محمدابراهيم آيتى، صص ٢۴۴ و ٢۴۵ به نقل از: سيرة النبى، محمد بن اسحاق، ج٢، ص٢٧٢.
3. شفاء السّقام فى زيارة خير الانام، تقى‌الدين سبكى، ص٣۴٩. نيز ر.ك: شاهكارهاى افلاطون در حكمت سقراط، ترجمه و نگارش: محمد على فروغى، صص ٢٢١ - ٢٢٣.
4. همان، صص ٣۶٠ و ٣۶١.
5. مجموعه رسائل، شيخ الرئيس ابن سينا، برگرفته از، صص ۴٩٠ و ۴٩١، با اندكى تغيير.
6. المطالب العالية من العلم، فخررازى، ج٧-۶، برگرفته از، صص ٢٧۵-٢٧٧ (با اندكى تغيير).
7. همان، ج٧-۶، ص٢٢٨.
8. احياء علوم الدين، محمد غزالى، ج۴، ص٨۶٩.
9. همان.
10. همان.
11. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج١۵، ص۴١.
12. همان، صص ٨۶٩ و ٨٧٠.
13. شرح نهج البلاغه، ابن ابى‌الحديد، ص٨٧٠.
14. نسيم الرياض فى شرح شفاء القاضى عياض، شهاب الدين احمد بن محمد بن عمر الخفاجى المصرى، ج ۵، ص١٠٩.
 
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally